close
چت روم
داستان خدای جنگ

داستان خدای جنگ

داستان خدای جنگ

داستان خدای جنگ
داستان خدای جنگ
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • راهنمای وبلاگ
  • گله از بازدیدکنندگان
  • 209 ثانیه ای ک ذهن شما را منفجر میکند
  • کدامین نعمت پروردگارت را تکذیب میکنی؟
  • مرتضی پاشایی
  • خسرو حیدری مهمان امیر تتلو +عکس
  • رضا صادقی -شش تایی
  • اس ام اس های ضد پسی
  • گوشی دکتر محمدجواد ظریف چیه+عکس
  • فاجعه!!!
  • محل تبلیغات شما

    داستان خدای جنگ

    این مطلب رو در دوشنبه 28 بهمن 1392 ساعت: 19:21 در سایت قرار داده است.

    اگه تا به حال به گیمنت ها و مراکز بازی مراجعه کرده باشید اسم بازی خدای جنگ رو با اسم پلی استیشن یه جا شنیدید. اولین بازی محبوب بازی خور های پلی استیشنی همین بازی بود که داستانی حماسی و اکشنی دارد که از افسانه های یونان باستان گرفته شده است. داستانی جذاب ومفرح که باعث خلق شخصیتی محبوب مثل کراتوس در بین پلی استیشنی ها شده.

    اگه دوست دارین, داستانی جذاب و حماسی بخونین این رو از دست ندین

    داستان کراتوس وبرادرش در یکی از دهکده‌های کوچک یونان قدیم به نام اسپارتا به‌دنیا   آمدند. به‌خاطر ناشناس بودن پدر کراتوس خانواده کوچک او همیشه مورد توهین و اذیت سایر مردم قرار می‌گرفت. وقتی دو برادر کمی بزرگ‌تر شدن کراتوس به علت توانایی‌ هایش درجنگیدن به خدمت ارتش اسپارتان درآمد ولی بر عکس او برادرش به علت مریض‌حالی و ناتوانی به کوه‌های اسپارتا برای گذران باقی عمرش فرستاده شد. برادر کراتوس در همانجا مرد و به دنیای مردگانرفت. کراتوس بعد از مدت کوتاهی فرماندهی یک لشکر ۵۰ نفره را به عهده گرفت که بعدها این تعداد به چند هزار نفر افزایش یافت و همه برای فتخار اسپارتان می‌جنگیدند. تا اینکه روز جنگ با لشکر عظیم بارباریان فرا رسید

    ادامه داستان رو در ادامه مطلب بخونین

     

    این جنگ شروع ماجراهای پرفراز و نشیب کراتوس و اسپارتان بود. جنگی که سرنوشت اسپارتانی‌ها و کراتوس را تغییر داد. کراتوس در میدان نبرد دریافت که لشکر بارباریان چندین برابر عظیم‌تر از اسپارتانی‌هاست ولی راه برگشتی وجود نداشت. کراتوس عازم جنگ شد ولی قدرت بسیار لشکر مقابل باعث از پای درآمدن کراتوس شد. لشکریان باربارها خیلی زود تمام اسپارتانی‌ها را تار و مار کردند. سرنوشت کراتوس تا بدینجا این بود که شاه باربارها روی سینه او بایستد و پتک عظیم خود را برای فرود آوردن روی کراتوس بالا ببرد ولی ... کراتوس وقتی خود را مقابل قدرت دشمن ناتوان و عاجز دید از خدای جنگ کمک خواست. او نام خدای جنگ "آریس" را صدا زد تا به او کمک کند. او به آریس سجده کرد و در مقابل کمک آریس و شکست دادن دشمن پیمان بست که از این به بعد بنده او خواهد بود و به فرمان او هرکجا را که بخواهد به آتش خواهد کشید. آریس هدیه‌ای به او داد و این هدیه یک شمشیر دوتایی با قدرت خدای جنگ به نام "Blade of chaos" بود. این شمشیر به دست‌های او زنجیر شد تا فقط آریس بتواند آنها را از دست او رها کند. کراتوس قبل از اینکه بنده خدای جنگ شود ازدواج کرده بود صاحب یک دختر بود. زن او دقیقاً نقطه مخالف کراتوس بود و با اعمال او به شدت مخالف بود. به این علت که حتی کراتوس فراموش کرده‌بود که خانواده‌ای دارد و فقط به فکر شکوه اسپارتا بود. کراتوس به قدری جاه طلب بود که حتی به درخواست آریس مبنی بر حمله به دهکده اسپارتان هم تن داد. دهکده‌ای که در آن متولد شده بود. او وارد دهکده شد و دستور تخریب و کشتن همه افراد دهکده را صادر کرد. بعد از تخریب کامل دهکده کراتوس به جلوی معبد اسپارتان رسید. در جلوی معبد پیرزنی پیشگو جلوی او را گرفت و به او اخطار کرد که در داخل معبد سرنوشت شومی در انتظار اوست و او را منع کرد. ولی کراتوس پیشگو را کنار زد و داخل شد. شروع به قتل و پاره پاره کردن مردم داخل معبد کرد و وقتی دست از کشتنشان کشید که بدن بیجان زن و دخترش را زیر پاهایش مشاهده کرد. آریس به او گفت ناراحت نباشد چون او بزودی جنگجوی بزرگی خواهد شد. وقتی کراتوس از معبد خارج شد پیشگو نزد او آمد و

     او را به این صورت سحر کرد که خاکستر زن و فرزندانش همیشه بروی بدن او بماند تا وقتی هرکس او را ببیند متوجه جنایات و اعمال زشت او شود. و از آن به بعد رنگ او سفید شد. بعد از این ماجرا بود که روح اسپارتا بوجود آمد و هر کسی که او را می‌دید از او فرار می‌کرد. بعد از آن واقعه افسردگی به سراغش آمد و پیش آتنا رفت. آتنا دختر زئوس و خواهر آریس بود که آریس به شهر او یعنی آتن حمله کرده بود. کراتوس از آتنا خواست تا عذاب را از وجود او پاک کند. آتنا به او گفت اگر شهر او را از دست آریس نجات دهد و آریس را نابود کند خدایان گناهان او را خواهند بخشید. کراتوس به آتن رفت و آریس را دید که مشغول تخریب شهر بود. آتنا به او گفت که تنها راه شکست یک خدا به دست یک انسان استفاده از جعبه پاندورا است. جعبه پاندورا جعبه‌ای در معبد پاندوراست که هر یک از خدایان قدرتی از قدرتهای خود را در آن قرار داده و آن را در معبد پاندورا قرار داده‌اند. (در مورد معبد پاندورا بعد مفصل صحبت میکنم). معبد پاندورا در دشت ارواح گمشده و توسط زئوس به پشت کرونوس پدر زئوس زنجیر شده. آتنا به او گفت که فقط معجزه آتن که یک زن است می‌تواند درب دشت ارواح گمشده را باز کند. او به معبد معجزه رفت و 

    معجزه آتن را نجات داد و او درب صحرای ارواح گمشده را برای کراتوس باز کرد در معبد معجزه پیرمردی را دید که مشغول کندن قبری بود... کراتوس به آنجا رفت. آتنا به او گفت که برای ورود به عمیقترین جاهای صحرا از موانعی بگذرد و اولین آنها از بین بردن سه عدد سایرن (siren) است (زن شبح مانندی که راه پیدا کردن او گوش دادن به آواز اوست). کراتوس به راهش در دشت ادامه داد تا به صوری رسید. بر آن دمید و کرونوس به سمت او آمد. کرونوس به حدی بزرگ بود که کراتوس به زحمت نصف یکی از دندانهای او می‌شد. ۳ روز طول کشید تا کراتوس به معبد رسید. حالا باید به بالاترین مکان معبد می‌رفت. وقتی جلوی دروازه معبد رسید نگهبان دروازه را دید او به کراتوس گفت که تا بحال هیچکس زنده از آنجا برنگشته. نگهبان دروازه را برای او باز کرد و کراتوس وارد شد. لوحی را مشاهده کرد که نام معمار خدایان و سازنده معبد را نوشته بود. پاتروس وردس سوم. بالاخره کراتوس بعد از پشت سرگذاشتن موانع و معماهای معبد به جعبه پاندورا دست یافت. جعبه‌ای که سه قدرت از سه خدای اصلی یونان را در خود داشت. زئوس - پوزیدون و هیدس. کراتوس بعد از ۱۰۰۰ سال رنگ خورشید را بر جعبه پاندورا تاباند. ولی آریس که متوجه قضیه شد چوبی را از آتن به سمت او پرتاب کرد و دست کراتوس از جعبه جدا شد و مرد. کراتوس به دنیای مردگان رفت. در آنجا ناخدای کشتی که هیدرا به آن حمله کرده بود جان کراتوس را نجات داد. خود کراتوس باعث مرگ او شده بود ولی اینبار توسط او نجات یافت و برای بار دوم ناخدا را به اعماق دنیای زیر زمین فرستاد. کراتوس با خوش‌شناسی تمام نجات یافته بود. او به بالاترین مکان دنیای زیر زمین رفت. طنابی از بالا به پایین افتاد و کراتوس از آن بالا رفت. او از همان قبری که پیرمرد در معبد معجزه می‌کند بیرون آمد... خدای خدایان و پدر کراتوس به شکل پیرمردی جان او را نجات داده بود ولی کراتوس هنوز نمی‌دانست که حتی زئوس پدر اوست. او به داخل شهر رفت و آریس را دید... آریس جعبه را در دست داشت و رو به زئوس می‌گفت: "میبینی پدر. تو خواستی آتن رو نجات بدی ولی حال هم آتن در چنگ من است و هم جعبه پاندورا..." کراتوس با صاعقه زئوس جعبه را از دست او جدا کرد و بعد از گذشت هزار سال برای اولین بار قدرت خدایان نمایان شد. کراتوس صاحب این قدرت شد و به حدی بزرگ شد که به اندازه آریس رسید. انسانی با قدرت خدایی... جنگ آخر آغاز شد و کراتوس در راند اول! توانست آریس را شکست دهد ولی شمشیرها افسونی شده بود که نمی‌توانست آریس را نابود کند. آریس کراتوس را به عالم توهم برد تا با نشان دادن کشته شدن دختر و همسر به دست خودش او را عذاب دهد. چندین موجود به شکل کراتوس به دختر و همسرش حمله کردند ولی کراتوس جانانه در مقابل آنها ایستاد و خانواده‌اش را نجات داد. رو به آریس کرد و گفت من خانواده‌ام را نجات دادم ولی آریس شمشیرها را از او گرفت و دختر و فرزندش را کشت. کراتوس به عالم واقعیت برگشت بدون شمشیرهای دگرگونی. این یعنی اینکه آریس اشتباه بزرگی کرده بود و به دست خودش زنجیرهای اسارت را از دست کراتوس باز کرده بود. و بعد خدایان آخرین هدیه خود را به کراتوس اهدا کردند. Blade of The Gods. شمشیر خدایان - کراتوس با تمام وجود شمشیر را در سینه آریس فرو کرد و خدای جنگ نابود شد... بعد از آن واقعه کراتوس نزد آتنا آمد و از او خواهش کرد این عذاب را از وجود او پاک کند ولی آتنا به او گفت نه انسان نه خدا هیچ کس نمی‌تواند خاطره اعمال را از ذهن او پاک کند. کراتوس به بالاترین صخره کوه المب رفت و خود را از آن به پایین پرتاب کرد... ولی خدایان او را بالا آوردند و آتنا به او گفت یک تخت در عرش المپ خالی است. تاج و تخت خدای جنگ. آتنا شمشیر Blade of Athena را به او داد و او را به عنوان خدای جنگ معرفی کرد.در آخر این بازی یک اشتباهی که وجود دارد این است که نشان می دهد کریتوس خدای تمامی جنگ ها اععم از پیشرفته و قدیمی شد.ولی در قسمت دو او از مقام خدای جنگ عزل شد.

    موضوع: تفریحی,داستان,
    برچسب ها : ,
    تعداد بازديد : 141
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    کدامین نعمت پروردگارت را تکذیب میکنی؟
    گوشی دکتر محمدجواد ظریف چیه+عکس
    جملات ضد دختر!!!
    ویدئو موزیک امیر تتلو بنام نگفته بودی
    اگر زمان نیوتون موبایل وجود داشت!!!!!
    اینم شاید یه واقعیت وشاید هم نه در مورد عشق پسرکی و دخترکی
    اشتباه عجیب سام دخشانی و رضا یزدانی در برزیل! +عکس
    چرا بابا مو نداره
    کاربرد یا ابوالفضل در ایران
    رئیس جمهوری ایران در حال تماشای فوتبال ایران نیجریه(تصاویر)

    بخش نظرات این مطلب

    این نظر توسط محمد در تاریخ 1392/11/28 و 20:44 دقیقه ارسال شده است

    واقعا وب باحالی داری و تو وبت داستان های عالی قرار دادی خوشم اومدVERY very دوباره از این داستان ها قرار بدهشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
    پاسخ : ممنون دوست گرامی از این که به وبلاگ ما سری زده و برای بهبود هر چه بیشتر آن نظر دادید متشکریم من سعی خواهم کرد داستان هایی جذاب و زیبایی را برای رقم زدن اوقاتی شاد برای شما پیدا کرده و قرار دهیم
    با تشکر _مدیریت وبلاگ


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( سرگرمی|فانی تایمز| )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    طراحی از آواسایت ترجمه از قالب گراف